زندگی نامه و حکایت حاتم طائی                   

 

                   سخاوت حاتم طایی،بلند همت‌تر از حاتم طایی،یک سخاوت بی‌مانند،بخشش حاتم پس از مرگ،داستان کوتاه حاتم طایی از تیتر هایی است که در این قمست برای «زندگی نامه و حکایت حاتم طائی» می باشند                

                
تبلیغ شما                

حاتم بن عبدالله بن سعد طائی از مشهورترین، سخاوتمندان و جوانمردان همه دورانهاست. وی از قبیله طی بوده و قبل از اسلام زندگی می کرد. اعراب هرگاه می خواستند کسی را به سخاوتمندی و کرم متصف کنند او را به حاتم مقایسه می کردند.
درباره جوانمردی و سخاوتش داستانهای بی شمار نقل شده و سعدی نیز در بوستان خود  چند حکایت را از او به شعر درآورده است. گفته اند که جوانمردی و بخشش در  دوره جاهلیت ( پیش از اسلام ) به سه نفر منتهی می شد: هرم بن سنان، کعبه بن امامه و حاتم طائی. وی مال خود را بیش از ده بار در میان مستمندان تقسیم نمود. یکبار از مقابل اسیران قبیله غزه عبور می کرد.

یکی از اسرا به او متوسل شد. حاتم  مالی نداشت که او را آزاد کند، به همین خاطر به افراد قبیله گفت که اسیر را آزاد کنند و خودش به جای اسیر دربند قبیله شد، تا زمانی که توانست پول  رهایی خود را بدست آورد و آزاد گردید. همانطور که گفته شد، از این قبیل  وقایع در زندگی حاتم بسیار اتفاق افتاده که در کتابها مذکور می باشد. فرزند وی عدی بن حاتم از مومنین مخلص و یاران با وفای امیر المومنین است.
دختر وی سفانه نیز زنی بزرگوار است که زمانی در جریان جنگ قبیله اش با نیروهای اسلام اسیر شد . پیامبر هنگامی که از وضعیت او مطلع گردید ،شخصی امین را مامور کرد تا او را به سلامت به خانواده اش برساند.
منبع:لغت نامه دهخدا

سخاوت حاتم طایی

روزی حاتم طایی در صحرا عبور می‌کرد، درویشی راه بر او گرفت و از وی ده هزار  دینار کمک بلاعوض خواست. حاتم گفت: ده هزار دینار بسیار خواستی، درویش گفت:  یک دینار بده.

حاتم گفت: آن زیاده طلبی چه بود و این کم خواستن از چه سبب است؟

درویش گفت: از شخصی چون تو کمتر از ده هزار دینار نباید درخواست کرد و به چون تویی کمتر از این مبلغ نمی‌توان بخشید!!

حاتم دستور داد ده هزار دینار درخواستی درویش را به او پرداخت کردند.

 

 

بلند همت‌تر از حاتم طایی

حاتم طایی را گفتند: از خود بلند همت‌تر در جهان دیده یا شنیده‌ای؟ گفت: بله،  روزی برای امرای عرب، چهل شتر قربانی کرده بودم، پس به گوشه صحرایی به  حاجتی بیرون رفتم.

خارکنی را دیدم که پشته خار فراهم آورده، گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلق بر سر سفره او گرد آمده‌اند؟ گفت:

هر که نان از عمل خویش خورد، منت از حاتم طایی نبرد.

من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.

 

 

یک سخاوت بی‌مانند

حضرت عبدالله بن جعفر طیار(ره) روزی از نخلستانی عبور می‌کرد. غلامی را دید در  سایه نخلی نشسته و در پیش روی او سگ مفلوکی زانو زده است.

غلام از توبره خود قرص نانی بیرون آورد و پیش سگ انداخت. سگ آن را خورد و غلام  گرده دیگری برآورد و باز به سگ داد که آن را نیز خورد. باز برای سومین بار  غلام مذکور آخرین قرص نانی را که در توبره داشت پیش سگ انداخت.

عبدالله به نزدیکش رفت و از غلام پرسید: جیره روزانه تو چند قرص نان است؟

گفت: سه قرص نان! عبدالله گفت: سه قرص نان که داشتی برای این حیوان دادی، پس خود تو چطور روزگار می گذرانی؟

گفت:  این حیوان از راه دور آمده بود و من احساس کردم که گرسنه است. شرط انصاف  نبود که او را محروم از نزد خود برانم. امشب گرسنه به سر خواهم برد و اگر  فردا زنده باشم روزی هم برای من خواهد رسید.

عبدالله متعجب شد و بر جوانمردی آن غلام آفرین گفت.

نزد صاحب نخلستان رفت، نخلستان را از او خریداری نمود و غلام را نیز خرید و آزاد ساخت؛ سپس نخلستان را به وی بخشید.

 

 

بخشش حاتم پس از مرگ

داستان جود و سخاوت حاتم فقط به زندگی او ختم نمی‌شود؛ او نه تنها در زمان حیات  بخشنده بود، که نوشته‌اند بعد از حیات نیز دست از جود و جوانمردی برنداشت.  آورده‌اند که جمعی از بنی‌امیه شبی را در کنار قبر حاتم به صبح رساندند،  یکی از آن جماعت که " ابی الخیر" نام داشت، چند بار به سر قبر حاتم رفت و  گفت: ما را امشب میهمان کن که به تو وارد شده‌ایم!!

همراهان،  "ابی الخیر" را چند بار از این کار منع کردند، سحر چون اراده رفتن کردند  "ابی الخیر" گفت: دیشب خواب دیدم که حاتم از گور بیرون آمده و شتر مرا پی  کرده است. چون نزدیک شتر رفتند، شتر قادر به حرکت نبود، پس آن را کشتند و  خوردند. چون گذر آنها بر قبیله "طی" افتاد پسر حاتم را دیدند که شتری را  گرفته، می‌آورد و می‌گوید: "ابی الخیر" کیست؟ سپس آن شتر را به "ابی الخیر"  تسلیم کرد و گفت: پدرم دیشب در خواب به من گفت: من شتر "ابی الخیر" را جهت او و همراهانش کشتم، عوض آن را بده.

داستان کوتاه حاتم طایی

وقـتـى که حاتم طایى از دنیا رفت , برادرش خواست جاى او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت .
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم بـه اوعـطـامى کرد.
برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشى کند.
مادرش گفت : تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى , بیهوده خود رابه زحمت مینداز.
برادر حاتم توجه نکرد.
مادرش براى اثبات حرفش ,لباس کهنه اى پوشید و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست .
وقتى گـرفـت از در دیـگـرى رجوع کرد و باز چیزى خواست .

برادر حاتم با اکراه به او چیزى داد.

چون مادرش این بار از در سوم بازآمد و چیزى طلب کرد, برادر حاتم با عصبانیت و فریاد گفت :تودوبار گرفتى و باز هم مى خواهى ؟! عجب

گداى پررویى هستى ! مـادرش چـهـره خـود را آشکار کرد و گفت : نگفتم تو لایق این کارنیستى .

یک روز هفتاد بار از بـرادرت به همین شکل چیزى خواستم .
اوهیچ بار مرا رد نکرد.

من فرق تو را با او وقتى دانستم که شیرمى خوردى .

تو یک پستان در دهان مى گرفتى و دست دیگر را روى پستان دیگر مى گذاشتى تـا دیـگـرى از آن نـخـورد, امـا او بـا دیـدن طفل شیرخوارى

دیـگـر, پستان را رها مى کرد و در اختیار او مى گذاشت .

 

داستان خواندنی از حاتم طائی

حاتم را پرسيدند كه :« هرگز از خود كريمتر ديدي؟»

گفت: بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرودآمدم و وي ده گوسفند داشت.

في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت و پيش من آورد و مرا قطعه اي از آن خوش آمد، بخوردم.

 گفتم: « والله اين بسي خوش بود.»

غلام بيرون رفت ويك يك گوسفند را مي كشت وآن موضع (قسمت) را مي پخت وپيش من مي آورد. و من ازاين موضوع آگاهي نداشتم.

چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است پرسيدم كه اين چيست؟

گفتند: وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سر بريد).

وي را ملامت كردم كه: چرا چنين كردي؟

گفت : سبحان الله ترا که مهمان من بودی چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟

پس حاتم را پرسيدندكه:« تو در مقابله آن چه دادي؟»

گفت: « سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.»

گفتند: « پس تو كريمتر از او باشي! »

گفت: « هيهات ! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و  از بسياري؛ اندكي بيش ندادم.»

بهارستان جامي